نمایش پستها با برچسب شعر. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شعر. نمایش همه پستها
خیزش
شعر
من ؛ اشتباهی زنده ام
مرده ام
در زمانی که عدالت با رشادت می شود برپا
با زبانی که برای نفس هایم در حکم زنجیر است
مرده ام
مرگ مغزی شده ام
من رضایت می دهم
تک تک اعضای این جسم بی فایده را اهدا کنید
چشم هایم را بدهید
من دو چشمی را که تنها ظلم می بیند نمی خواهم
من برای دیدن مرگ جوانان چشمی نمی خواهم
این نظاره گر نشستن ننگ ننگ است
چشم هایم را به یک کودک دهید
تا که در خورشید
رنگ سبز امید
ببیند
دست ها را بدهید
دست در زنجیر به چه کار من می آید؟
این دست ها شاید
سهم مردی باشد
که بدون ترس برخروشد بر شب
مشت زند بر دیوار
بند بگشاید ز ایران
یا شاید هم یک زن بوده
که دستانش به قلم خو داشت
پای من را بدهید
شاید آن ورد فلج
که سر کوچه ی ما فال می گیرد
اگر پا داشت
چنان برمی خواست
که همه برخیزند
گوش هایم را بدهید
از صدای زجه ی این مادران
جز زجر و غم چیزی نمی بینم
گوش هایم را به کسی هدیه کنید
که برای شنیدن یک دعوت سبز
رمق سبزی دارد
و زبانم...
این زبان بر دهنم سنگین است
شرم دارم از سکوت
سر ترس زبان سرخ من را داد بر باد
این زبان در ذهنم
سخت غریبی می کند
بدهیدش به کسی
که درون سینه اش حرف ها بی تابند
به کسی که برخروشد آنچنان
که از آواز مهیبش بشکند صخره ی سخت
من ؛
اشتباهی زنده ام
تک تک عضوهایم را بدهید
به کسانی که نیازش دارند
و پس از من این مغز مرده را
جلوی کبوتران بندازید
که جان بگیرند و بپرند تا خورشید
یا شاید
تا در آن زندان بروند
بر لب پنجره اش بنشینند
گورم نکنید
من دلم می خواهد
پوسته ام هر دم
مایه ی عبرت یاران باشد
یار سبز
در زمانی که عدالت با رشادت می شود برپا
با زبانی که برای نفس هایم در حکم زنجیر است
مرده ام
مرگ مغزی شده ام
من رضایت می دهم
تک تک اعضای این جسم بی فایده را اهدا کنید
چشم هایم را بدهید
من دو چشمی را که تنها ظلم می بیند نمی خواهم
من برای دیدن مرگ جوانان چشمی نمی خواهم
این نظاره گر نشستن ننگ ننگ است
چشم هایم را به یک کودک دهید
تا که در خورشید
رنگ سبز امید
ببیند
دست ها را بدهید
دست در زنجیر به چه کار من می آید؟
این دست ها شاید
سهم مردی باشد
که بدون ترس برخروشد بر شب
مشت زند بر دیوار
بند بگشاید ز ایران
یا شاید هم یک زن بوده
که دستانش به قلم خو داشت
پای من را بدهید
شاید آن ورد فلج
که سر کوچه ی ما فال می گیرد
اگر پا داشت
چنان برمی خواست
که همه برخیزند
گوش هایم را بدهید
از صدای زجه ی این مادران
جز زجر و غم چیزی نمی بینم
گوش هایم را به کسی هدیه کنید
که برای شنیدن یک دعوت سبز
رمق سبزی دارد
و زبانم...
این زبان بر دهنم سنگین است
شرم دارم از سکوت
سر ترس زبان سرخ من را داد بر باد
این زبان در ذهنم
سخت غریبی می کند
بدهیدش به کسی
که درون سینه اش حرف ها بی تابند
به کسی که برخروشد آنچنان
که از آواز مهیبش بشکند صخره ی سخت
من ؛
اشتباهی زنده ام
تک تک عضوهایم را بدهید
به کسانی که نیازش دارند
و پس از من این مغز مرده را
جلوی کبوتران بندازید
که جان بگیرند و بپرند تا خورشید
یا شاید
تا در آن زندان بروند
بر لب پنجره اش بنشینند
گورم نکنید
من دلم می خواهد
پوسته ام هر دم
مایه ی عبرت یاران باشد
یار سبز
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۰
خیزش
شعر
روزت مبارک معلم من / تقدیم به فرزاد کمانگر
دیشب سرت به روی دار
سر ماه را به روی دار مهتاب شرمنده کرد
دیشب سر بی گناهت به روی دار
کتاب ضرب المثل های ما را منسوخ کرد
و ندایت تا عمق واژه های من رسوخ کرد
دیشب سرت به روی دار
دار و ندار این شب پست را به باد داد
وقتی که چون خورشید در هاله ای از خون طلوع کرد
وقتی که افشای راز نور را شروع کرد
یک لحظه درنگ؛
دیشب سرت به روی دار بود
دیشب سرت به روی دار بود...
اما چشم های بسته ات بیدار بود
و چه چشم هایی دیشب
قصه ی تلخ سرت را بر دار شنیدند
و خوابیدند
ننگشان باد از خواب
من ولی تمام شب را بیدار
اشک هایم روی سرمشق هایی که نوشتی می افتاد
من از روی هر سرمشق یک خط گریستم
با خش خش قلمم بر روی کاغذ دیشب
خواب را بر خفتگان حرام کردم
تا برایت این مشق را بنویسم
تا که غم را از دل بیدارت بر دار بردارم
و نگاه مادرت را از دار
و بگویم که ما
تا آخر ایستاده ایم.
یارسبز
سر ماه را به روی دار مهتاب شرمنده کرد
دیشب سر بی گناهت به روی دار
کتاب ضرب المثل های ما را منسوخ کرد
و ندایت تا عمق واژه های من رسوخ کرد
دیشب سرت به روی دار
دار و ندار این شب پست را به باد داد
وقتی که چون خورشید در هاله ای از خون طلوع کرد
وقتی که افشای راز نور را شروع کرد
یک لحظه درنگ؛
دیشب سرت به روی دار بود
دیشب سرت به روی دار بود...
اما چشم های بسته ات بیدار بود
و چه چشم هایی دیشب
قصه ی تلخ سرت را بر دار شنیدند
و خوابیدند
ننگشان باد از خواب
من ولی تمام شب را بیدار
اشک هایم روی سرمشق هایی که نوشتی می افتاد
من از روی هر سرمشق یک خط گریستم
با خش خش قلمم بر روی کاغذ دیشب
خواب را بر خفتگان حرام کردم
تا برایت این مشق را بنویسم
تا که غم را از دل بیدارت بر دار بردارم
و نگاه مادرت را از دار
و بگویم که ما
تا آخر ایستاده ایم.
یارسبز
دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۰
خیزش
شعر
نسخه ...
دکترم نشست و گفت :
دوربینی جانم
تو چه ظلمی کردی به چشم هایت؟ گفتم :
ظلم نزدیک بینی است.
دورترها صحنه ی چشم نوازی پیداست.
گفت : آواز دهل شنیدن از دور خوش است.
گفتم : اندکی صبر که آواز دهل نزدیک است.
سر تکان داد و به افسوسی گفت :
نمره ی چشم هایت خیلی بالاست !
گفتم:
نمره ی چشم حقیقت بین
همیشه بیست می شود.
گفت : عینکت کجاست؟
گفتم : عینک مال تو
تا نقاب بصیرت را بر حقیقت بکشد.
من برایم از قبل خدا
دو چشم تجویز کرده
و به آن
همه چیز را همان طور که هست می بینم.
گفت : همان طور که هست نه ،
تیره و تار.
گفتم آن طور که هست یعنی تیره و تار.
گفت بسیار اشک می ریزی
اشک برای چشم ها مضر است
گفتم این هوای پاک
پر گازهای اشک آور است
نسخه ام را پیچید.
گفت: از من گفتن.
نسخه را پاره کردم ، گفتم :
نسخه ی دیدن من را خود من می دانم
روزی یک بار نگاه به دور
روزی یک بار نگاه پرغرور به چپ
روزی یک بار نگاه پر ز خشم به راست
روزی یک بار نگاه پر ز اشک به بالا
روزی یک بار به پایین
در جستجوی رد پا
روزی یک قاشق خون دل...
تو اگر نسخه نویسی ای دوست
نسخه ی کوری دل های سیه را بنویس
یار سبز
دوربینی جانم
تو چه ظلمی کردی به چشم هایت؟ گفتم :
ظلم نزدیک بینی است.
دورترها صحنه ی چشم نوازی پیداست.
گفت : آواز دهل شنیدن از دور خوش است.
گفتم : اندکی صبر که آواز دهل نزدیک است.
سر تکان داد و به افسوسی گفت :
نمره ی چشم هایت خیلی بالاست !
گفتم:
نمره ی چشم حقیقت بین
همیشه بیست می شود.
گفت : عینکت کجاست؟
گفتم : عینک مال تو
تا نقاب بصیرت را بر حقیقت بکشد.
من برایم از قبل خدا
دو چشم تجویز کرده
و به آن
همه چیز را همان طور که هست می بینم.
گفت : همان طور که هست نه ،
تیره و تار.
گفتم آن طور که هست یعنی تیره و تار.
گفت بسیار اشک می ریزی
اشک برای چشم ها مضر است
گفتم این هوای پاک
پر گازهای اشک آور است
نسخه ام را پیچید.
گفت: از من گفتن.
نسخه را پاره کردم ، گفتم :
نسخه ی دیدن من را خود من می دانم
روزی یک بار نگاه به دور
روزی یک بار نگاه پرغرور به چپ
روزی یک بار نگاه پر ز خشم به راست
روزی یک بار نگاه پر ز اشک به بالا
روزی یک بار به پایین
در جستجوی رد پا
روزی یک قاشق خون دل...
تو اگر نسخه نویسی ای دوست
نسخه ی کوری دل های سیه را بنویس
یار سبز
شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۰
خیزش
شعر
نمیدانم پس از مرگت چه خواهی شد / تقدیم به ...
نمی دانم
نمیدانم پس از مرگت چه خواهی شد
ولی من بی شک آگاهم
همین که چشم بر هم بگذاری
در آن سوی پل مرگ
ندا و علی سهراب را
با روحی آرام قلبی نا آرام خواهی دید
که این است توشه ی اعمال ننگینت
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامت چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک سیاهت پیکری سازند
و در میدان شهر اندازند
که خاکت عبرتی باشد
برای اهل این دنیا
یارسبز
نمیدانم پس از مرگت چه خواهی شد
ولی من بی شک آگاهم
همین که چشم بر هم بگذاری
در آن سوی پل مرگ
ندا و علی سهراب را
با روحی آرام قلبی نا آرام خواهی دید
که این است توشه ی اعمال ننگینت
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامت چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک سیاهت پیکری سازند
و در میدان شهر اندازند
که خاکت عبرتی باشد
برای اهل این دنیا
یارسبز
پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۰
خیزش
شعر
قلم چرخید و فرمان را گرفتند / اثری از هادی خرسندی
ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه ازحجرهها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند
سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند
یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالفهای ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکیهای آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیحالمسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند
مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بند تنبان را گرفتند
همه اینها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند
سهشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۰
ادامه مطلب
قلم چرخید و فرمان را گرفتند / اثری از هادی خرسندی
2011-04-05T10:56:00+04:30
خیزش
شعر|
Comments
خیزش
شعر
دو آیینه / تقدیم به آغا
ای هیولای هرسناک
سایه ات را از سر آیینه ها بردار
برای شکستن آیینه
بیهوده سنگ به دست گرفته ای
هراس شبانه ی تو ،
تصویر هراسناک توست.
آیینه ها مقدسند
و در نبرد با آیینه
بی شک تو شکست خواهی خورد
آیینه را اگر بشکنی
هزار آیینه ی دیگر خواهد شد
و هزار بار تصویرت را تکرار خواهد کرد.
شکستن آیینه
در هم شکستن تصویر تو را نزدیک تر می کند.
آیینه را اگر مکدر کنی
تصویرت تا ابد مکدر خواهد شد.
چشم از این آیینه ها بردار
به خودت نگاهی کن تا در یابی
که تو از آیینه ها شکستنی تری.
یار سبز
دوشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۹
اشتراک در:
پستها (Atom)